The Latest
توپخانه تبلیغاتی جناح سیاسی اصولگرایان به برکت تسلط کامل آنان بر پست ها، تریبون ها و بوق های ملی (مثل صدا و سیما، نمازهای جمعه و جماعت ها، تریبون های ناشی از پست های مادام العمری که سنگر به سنگر تاکنون فتح کرده اند و...) بعد از شکست در ماراتن انتخاباتی ریاست جمهوری تابستان 1392، هرگز از شلیک و آتشباری باز نایستاد، و اصولگرایان پروژه دودآلود کردن فضا برای وادار کردن مردم به توبه و پشیمانی از رایی که به کاندیدای مشترک اصلاح طلبان و اعتدالیون دادند، را دنبال کرده و پروژه ناامید کردن مردم را از راهی که در پیش گرفته اند، آغاز و دنبال می کنند، و با همان اخلاق اصولگرایانه خود! از تمامی امکانات کشور، از جمله آنچه که در حوزه پست ها و بوق های ملی که در اختیار دارند، را برای مقاصد جناحی خود و ناکام کردن دولت در عمل به وعده های انتخاباتی اش، کمال سو استفاده برده و می برند،
جوامع و یا کشورها از مجموعه ایی از سیستم هایی با مقتضیات، ضرورت ها و خصوصیات متفاوتی در شاخه های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و نظامی تشکیل می شوند، که هر کدام حدود، متولی، متخصص و راهبرد خود را می طلبند، در جوامع مبتنی بر شایسته سالاری، توسعه یافتگی و یا در حال توسعه، مدیریت، سیاست گذاری و راهبری هر کدام از این سیستم ها در دست کسانی قرار می گیرد که در آن رشته تخصص داشته و یا به قول عوام اهل آنند؛ جامعه ایی که میل به پیشرفت و توسعه و تعالی داشته باشد، باید ایدال تقسیم کار را بپذیرد بر مقتضیات آن گردن بنهد. بدبخت ترین جوامع کشورهایی اند که مدیریت همه جوانب جامعه و مصادرش را به یک قشر خاص تحویل می دهند که یکدست آنرا مدیریت کنند. مثال بارز این مصیبت کشورهایی اند که مقدرات آن را نظامیان تعیین می کنند و این روش مدیریت جامعه، چنان بلایی سر آن جوامع خواهد آورد که خسارات آن شاید بتوان گفت جبران ناپذیر، و این ویرانگرترین نوع مدیریت خواهد بود.
مبعث و موعد ختم نبوت که می رسد، نمی دانم و مانده ام که باید خوشحال بود یا ناراحت، نمی دانم این روز را باید جشن گرفت، و یا عزادار شد، براستی بسته شدن درب های آسمان به روی بشر، هم جشن دارد؟! آیا این که خداوند دیگر با احدی از ما سخن نخواهد گفت و پیغامی نخواهد فرستاد، فرستاده ایی دیگر در کار نخواهد بود، لایق خوشحالی است؛ معقول است، اکنون که دیگر از سوی یار، پیک دیگری نخواهد رسید، جشن بگیریم، که یار آخرین فرستاده اش را فرستاد و دیگر فرستاده ایی در کار نخواهد بود؟! و...

البته می توان خودخواهانه گفت اِرسال رَسولان به رَسول "ما" ختم شد! و با افتخار فریاد زد، آری تا ابد"او" از ماست، دیگر چون او نخواهد آمد، ولی گیرم که او از ماست، "که چی؟!" نامش از ماست؟ یا مرامش؟ یا پیامش؟ البته اگر کمی منصف باشیم و شرایط اسفناک خود را ببینیم، این تنها نامش هست که از ماست، زیرا پیام و مرامش انگار در هیاهوی نبردهای خودخواهانه ما گم شده است، و ما غرق در توحش و عقب ماندگی، اکنون جشن می گیریم، که او از ماست؟!
و قرن هاست که انسانیت و آسایش از سرزمین "ما" و "او" رخت بر بسته است، و دور نمایی از صلح و آسایش و رحمت دیگر دیده نمی شود، حال آنکه او "رسول رحمت برای جهانیان است" و رسالتش در چنین روزهایی با "بخوان" [1] آغاز شد؛ اما اکنون ما دیگر چیزی نمی خوانیم، نمی نویسیم، زیرا نه وقتش را داریم و نه حوصله اش، و نه اصلا به سود ماست که بخوانیم و از وضع خود آگاه شویم، که اگر آگاه شدیم، شاید از ناراحتی خود را بشکنیم، که "خود شکن آینه شکستن گناست"؛
اگر بخوانیم خواهیم فهمید که قرن هاست بیهوده در جنگ های فرقه ایی بین خود گم شده ایم، و بازیچه قداره کش هایی شده ایم که دایم حکم به افساد یکدیگر صادر می کنند، و لشکرها در مقابل هم کشیده و به جای کلام، همواره شمشیر بین ما حکم می کند. خشن و بی ترحم، حتی به نسبت به گویندگان شهادتین [2]، حتی نسبت به فرزندان خود، که به نام حق گردن هاشان زیر تناب دار جهل و نابردباری ما خرد می شود، و اهل ما نیز حتی از ترحم ما، سهمی نداریم، و شاید رحمت و ترحم دیگر از واژه های ما حذف شده و به آن فکر هم نمی کنیم، "و هدف سیبل مقابل" ، و تنها به شلیک فکر می کنیم، سیبل هایی که از مایند و از خود نمی بینیم شان،
و دائم باید شاهد بدن هایی بود که در کینه های ما تیکه تیکه، آواره و مهاجر این کشور و آن کشورند، و کاسه گدایی "گرین کارت" از این و آن بدست گرفته و به عز و التماس مشغولند تا شاید در بین آنان پذیرفته شوند، و زیبایی سفره های ما به سرخی خون جوانان ماست، حال آنکه زیبایی مجالس ما باید به سخن حکمتی باشد که از اذهان پاکی سرچشمه گیرد، و بر دهانی پاک و مطهر جاری شود و نشانه ایی از "اقرا" باشد.
اما اینک از فرهنگ سرزمین بعثت، "مشق شمشیر عرب" نصیب ما شده و "رقص شمشیرها" به وجدمان می آورد و به دست آوردن آلات جنگ، مست و مدهوش مان می کند، و فخر آن گردن های ما را بر فراز می دارد، قهرمانان ما، قهرمانان عرصه شمشیرند و صدر نشینان ما در کار سلاح و تسلیح.
انگار به دوره قبل از "اقرا" بازگشته ایم که تعداد سلحشوران، جنگاوران و سازو برگ نظامی اشان، نشانه حکمت و بزرگی قبیله و سرقبیله بود و سعی داشتند در فخر فروشی ها به رخ هم بکشند، دیگر در این شوره زار باقی مانده از سرزمین ما، "اقرا" به فراموشی رفته و زمین شوره زارِ آبستن جنگ و نبرد ما، نه "ابن سینا" به بار می آورد، و نه دانشمندی همچون سهروردی پرورش میدهد، تا راهی شهر حلبش کنیم تا از فرط علم، حسد علمای شام را برانگیخته، و جوانمرگش کنند و تا ابد این لکه ننگ بر دامان قلعه نشینان متعصب حلب بماند که چون او را سر به زیر آب کردند؛ و امروز ناصر خسرویی از قبادیان نداریم که به سفر دور رود، و باز گردد، تا خبر از سرزمین های دور دهد، و نه ابوریحان بیرونی داریم که سفیر کبیرمان در دیار سند و هند شود؛ و نه امامی همچون محمد غزالی توسی، که چنان خود مُتخلق به اخلاق باشد، که کیمیای سعادت او که از نفس قدسی اش بر آمده، خواننده اش را اثر بخش باشد.
" أَصْلِحُوا" [3] به أَسلِحُوا [4]تبدیل شده و هرکه از "دشمن" و "جنگ" بسراید قدر بیند و بر صدر نشیند و هرکه از صلح گوید، ترسو و مرعوب و... خطابش می کنیم. نمی دانم در این شبی که در آستانه آخرین سخن خداوند با آخرین فرستاده اش هستیم، باید بر این وضع بخندم و یا به گریه نشینم. مانده ام باید بر داشتن "حمد شده در آسمان ها و زمین" [5] که هیچ تناسبی با ما ندارد، باید فخر فروخت و یا خجل شد.
[1] - "بخوان به نام پروردگارت كه آفريد" اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ (آیه یک سوره علق) که در غار حرا برای اولین بار بر پیامبر نازل شد
[2] - "اشهد ان لا اله الا الله" و "اشهد ان محمد رسول الله"
[3] - "در حقیقت مؤمنان با هم برادرند پس میان برادرانتان را سازش دهید و از خدا پروا بدارید امید که مورد رحمت قرار گیرید." إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ (سوره حجرات-آیه ۱۰)
[4] - تسلح شوید، مجهز به سلاح شوید
[5] - احمد، محمود، ابوالقاسم محمد مصطفی که درود خداوند بر او و خاندانش باد
امروزه در کنار نهادهای ملی و نظارتی در سیستم های دمکراسی دنیا، این که کدام کاندیداها در انتخابات، برابر هم قرار گیرند، به عهده احزاب است، و این احزابند که به نمایندگی از مردم مشخص می کنند در هر دوره ایی چه کسانی در رویارویی و ماراتن انتخاباتی از طرف حزب و به نمایندگی از مردمِ طرفدار مانیفست حزبی شان، در کارزار انتخابات حاضر شوند، و احزاب نیز با مطالعه کلیه جنبه ها و شرایط زمان و رقیب، فرد مورد نظر را انتخاب و به این آوردگاه می فرستند، و خود نیز تا ابد مسولیت پذیر نتایج آن خواهند بود؛
انتخابات یکی از نمود و بروزهای روشن دمکراسی و یا همان حکومت مردم بر مردم است، حقی که انسان ها بعد طی سالیان دراز زندگی تحت حاکمیت های دیکتاتوری - پادشاهی از باستان تاکنون، بر آن اگاهی یافته و بحق برای خود قائل شدند، و لذا نظام دمکراتیک و فرایند انتخابات را برای تحقق آن برگزیدند و این گوهر تابناک و عصاره سال های سخت زندگی بشر زیر یوغ مستبدین، یعنی حق حاکمیت مردم بر مردم، باید محافظت و حفظ شود، چون همواره این حق از سوی صاحبان قدرت تکیه زده بر کرسی های مادام العمر که خود را بی نیاز از هر گونه سوال و بارزسی می بینند، و یا تمامیت خواهان قانون گریزی که خود را فرای هر قانونی می دانند و... و جبهه اشان مورد تعرض خواهد بود، زیرا اعمال انتخابات و ملزومات آن محدود کننده قدرت تامه زیاده خواهان است و اصولا تمامیت خواهان توان تحمل نماینده مردم را در کنار خود ندارند، و می خواهند یکدست و یکجور به هر طرف نگاه می کنند، افرادی ببینند که از خودشانند، و چشم نامحرمی آنان را هرگز نمی پاید و اصولا آنان چشم مردم، که چشمان همان نماینده آنان است را بر اعمال خود نامحرم می بینند، ماجرای مبارزه و محدود سازی مداوم نخبگان در رژیم های تمامیت خواه و دیکتاتوری در اکناف عالم در همین نکته نهفته است، یا پدیده مهندسی انتخابات به طرزی که احمق ها بر سریر قدرت نمایندگی مردم تکیه زنند نیز ناشی از همین توطئه است که دست های پشت پرده مرئی و نامرئی قدرت سعی دارند مدعیان پرگو و بی هنر را در جایگاه نمایندگی مردم نشانده، تا او نتواند بر بر وظیفه نمایندگی خود موفق و اهداف موکلان خود (مردم) را دنبال نماید. اصولا دیکتاتورها اهل بصیرت را دوست ندارند زیرا چشمان نافذ آنان به نمایندگی از مردمشان چیزی را می بینند که مردم عادی شاید به راحتی آن را نبیند.

آقای محمد رضا باهنر به عنوان یک عنصر فعال جریان اصولگرایی، در کنار حرف های منطقی همچون ضرورت وجود احزاب در کشورمان، برای نتیجه گیرهای های خود به حکومت فرانسه استناد کرده و فرمودند "اگر به قانون کشور فرانسه مراجعه کنیم که یکی از نمونههای دموکراسی به حساب میآید، شاهدیم که در این قانون حکومت حاکم بر فرانسه لائیک است و بر اساس اصول آن با هیچ روش دموکراتیک نوع حکومت فرانسه قابل تغییر نیست و راهی ندارد جز انقلاب. پس هر نظامی پایههایی دارد که آن پایهها حتی با رأی مردم قابل تغییر نیستند یعنی با رأی مردم مجلس و دولت عوض میشود اما حکومت عوض نمیشود".
هیچ توضیح اضافی و تفسیری لازم نیست؛ کاملا گویا، روشن و رساست، بهترین تعریف اهداف انقلاب و تفکر انقلابی و هدف انقلاب همین است که امام خمینی در جمع انقلابیون حاضر و بر مزار انقلابیون شهید ایراد کرده اند، چنین سخنانی تنها می تواند از زبان کسی صادر شود که طعم استبداد را خود چشیده و از آن بیزار است و کسی که کاملا معتقد به حق ملت است، عصاره استراتژی و هدف خود و ملت انقلابی ایران را بعد از سال ها مبارزه و در آستانه پیروزی و هنگام بازگشت پیروزمندانه از فرانسه، در "بهشت زهرا" بیان داشتند، تا میثاقنامه ایی باشد که امضای خون شهدا در پای آن است و حاوی عصاره تفکر مبارزه و اهداف آن بوده و از یادها نرود؛ سخنانی که گویای تفکری است که انقلاب 57 بر آن پایه شکل گرفت، و آنرا باید منشور و پایه این انقلاب و تفکر خمینی دانست، انقلابیونی می توانند انقلابی بمانند که بر این تفکر معتقد و پایدار باشند.
این عصاره اهداف مبارزه ایی طولانی و نفس گیر از سال 1342 و بلکه پیش از آن در زمان مشروطیت تا سال 1357 است، و میثاقی است که امام و انقلابیون و این مردم بر سر مزار شهدای این قیام امضا کردند تا سرآغازی باشد بر دوره ایی جدید، بی هیچگونه خللی پایه های دمکراسی ایران باید بر همین سخنان استوار بماند، این میثاقی است که گذر از خطوط قرمز آن خیانت و انحراف از هدف انقلاب، خواهد بود،. سخنانی که نفی هرگونه استبداد، پذیرش حق تعیین سرنوشت توسط مردم، و اینکه کسی حق ندارد خود را بر مردمی تحمیل کند، این که هیچ حاکمی ضل الله نیست، که نتوان او را از تخت پایین کشید، حتی اگر قانونی روی کار آمده باشد، و هر حاکمی را که مردم نخواهند، باید جای خود را به کسی دهد که مردم او را می طلبند و... این مفاهیمی است اساسی که از این میثاق نامه روز پیروزی موج می زند.
در این دو سه ماهه، کشور با دو حادثه نسبتا مشابه در تعداد تلفات مواجه شد (البته نه در میزان خسارات که اصلا قابل مقایسه نیستد)، یکی حادثه قطار سمنان (آذرماه) که انگشت اتهام متوجه وزارت راه و ترابری (دولت تدبیر و امید) بود و یکی حادثه ساختمان پلاسکو (دیماه) که به صورت طبیعی قصور متوجه مدیریت شهری و ابواب جمعی شهرداری تهران (و در راس آن کاندیدای احتمالی اصولگرایان در انتخابات ریاست جمهوری 1396) بود؛ و با مقایسه نحوه برخورد مسولین کشور با این دو کیس می توان به عینه وضعیت "یک بام و دو هوا" را دید. در حادثه قطار از قصور و تقصیر و بی تدبیری دست اندرکاران وزارت راه سخن به میان آمد و تبلیغ شد و یک متخصص مربوط به راه آهن را مجبور به استعفا کردند و گفتند کم است و باید محاکمه هم شود، و اما در کیس مشابه ویرانی عظیم ساختمان پلاسکو که باز هم به کشتار هموطنان ما انجامید، از شهامت و فداکاری و تلاش مجاهدانه مقصرین حادثه تبلیغ، و نشان داده شد که شبانه روزی کار (البته خراب کاری) را جمع کردند.
پلاسکو دلِ خونی دارد، روزهاست که از سوختنِ سوزناک، و ویرانی و مرگ تاسف بارش می گذرد، اما همچنان از پیکر در آتش مهیب سوخته، آوار و نقش بر زمین شده اش، این دود و آتش است که به هوا بر می خیزد. او دیگر حتی حوصله شنیدن نجوای نجات بخش و خلاص کننده منجیان خود را هم ندارد و می خواهد تا آخرین لحظه بسوزد و خاکستر شود، و به هر قیمتی از سوختن باز نایستد.
پلاسکو دلی پر از آتش داشت که آنچنان مهیب و پر حرارت شعله کشید و سوخت و ویران شد، و حتی ریختن هزاران تن آب بر دل گُر گرفته اش، سردی به ارمغان نیاورد و نمی آورد؛ و آن همه آوار هم که پلاسکو را به تلی از خاک، آهن و بتن های شکسته تبدیل کرد، نتوانست آتش درونش را در زیر بدن پاره پاره شده اش، خاموش و خفه کند، و حتی خون گرم تن مظلومانی که به نجاتش آمدند و مبتلایش شدند، نیز باز نتوانست آبی بر دل پردرد و آتشناکش باشد و در این آخرین لحظات زندگی، خاموشش کند، و هنوز که هنوز است پس از روزها، دست از شعله کشیدن بر نمی دارد؛ و این تن مرده و آوار شده اش، باز هر نفسی که دریافت می دارد، آن را به زبانه های آتش تبدیل، و شعله ورش می کند.
پلاسکو دلی آتشناک دارد، آتشی که همین آتشِ از دل برخواسته اش، او را از اوج آسمان واژگون، و بر زمین کوبید و ویرانش کرد، ولی باز هنوز با برداشتن هر لایه ایی از آوارهای گور سهمگینش، این آتش است که زبانه می کشد، دود است که لاینقطع به آسمان می رود و انگار می خواهد تا آخرین آجر بسوزد و چیزی از او برای ما باقی نماند، الا خاطره ایی دردناک و مملو از خجالت و شرم.
آری پلاسکو دیگر تحمل اعمال و سخنان ما را نداشت، او شعله کشید و خود را در آتش انتحار خود سوزاند و در آوار خود مدفون شد تا نباشد، نشنود و نبیند، آنی را که ما با آنچه خداوند در دستان مان قرار داد، می کنیم. او سال ها ایستاد و صبر کرد و انتظار کشید، اما در نهایت ایستادن را هم برنتابید و گور و نابودی را بر صبر و انتظار ترجیح داد، خروش و خشمش را به هنگام ترک تهران، همه شنیدند و دنیا را تکان داد.
اما نه، باز در آخرین نیم روز زندگی اش هم، ساعت ها در زیر شعله های غران آتشی که او را در بر گرفته بود، به انتظار، به تحمل نشست و نظاره کرد، تا شاید باز دلی برایش بسوزد و آتشش را خاموش کند، اما انگار هیچ چشمی دیگر نمی خواست شاهد این سرو پیر ایستاده باشد و او را باز دوباره بر فراز ببیند، و در ساعت های ذیقیمت آخرین لحظات عمرش هم، بی توجهی و بی کفایتی های ما را شدیدتر از قبل به رخمان کشید و رفت، تا شاید به خود آییم و تکانی بخوریم و...
نمی دانم به خود خواهیم آمد؟!!
گمان نکنم!
انگار بر دل و چشم و گوش هامان خداوند مهر زده است که این گونه ستبر، اما بی حس و حال به تماشای فرو ریختن خود نشسته ایم.

این همه آتش و دود از کجاست؟!!
آی پلاسکو!
این دل پر از خون را از کجا آورده ای؟!
شاید این ناشی از سودجویی هایی است که در طول 54 سال از تو شد، و کسی در نگهداری و ایمنی ات نکوشید، امروز دهات های این کشور هم از نعمت گاز برخوردارند، ولی تو در قلب پایتخت بدون گاز ماندی تا مثل زمان جنگ و دهه اول انقلاب با گازوئیل و گاز پیک نیکی گرم شوی، انگار هیچ دلی نبود که برای تو بسوزد، که بعد از نیم قرن به این سرنوشت شوم دچار شدی، تو روزی عروس مدرن زیبای این شهر بودی و از هر طرف تو را می دیدند، ولی انگار اکنون سال هاست که صاحب صاحبانی بی رحم شدی که فکری به حال سلامتی و ایمنی ات نکردند و مشغول کار خود بودند، و شاید تنها تو را پول دیدند و مدام بر ثروت خود افزودند، ای کاش گروهی دردهایت را بیطرفانه احسا کنند و بگویند که به چه دلیل بدین مصیبت و عاقبت دردناک مبتلا شدی و روزهاست که مبتلایمان کردی.
(6/11/1395 - مطلب دوباره نویسی شد)








